بانعمت

لغت نامه دهخدا

بانعمت. [ ن ِ م َ ] ( ص مرکب ) ( از: با+ نعمت ) که نعمت دارد. منعم. دارای نعمت. مال دار. باخواسته. || پربرکت. پرنعمت. بافراخی: بافت و خیر دو شهرکندآبادان و بانعمت. ( حدود العالم ). مرو جائی بانعمت است. ( حدود العالم ).

جمله سازی با بانعمت

💡 «اندر میان بیابان و بانعمت و بر راه گرگان و میوه خاصه انگور آن بخوبی مشهور» (ص ۸۹).

💡 رهروان صراط مستقيم با ديگران معيتى دارند و مغايرتى؛ معيت و همراهى آنان با پيامبران، صديقان، شهيدان و صالحان است و مغايرت و جداييشان با مغضوبان وگمراهان و چون معيت و مغايرت (همراهى و جدايى ) ناسازگار و رو در روىيكديگر است، آنان كه سنت و سيرت غضب شدگان و گمراهان را برگزيدند، هرگز بانعمت يافتگان همراه نبوده، در نتيجه از سالكان صراط مستقيم نخواهند بود.

💡 خداى سبحان در پايان آيه با مخاطب قرار دادنرسول اكرم صلى الله عليه و آله يا مومنان معاصرنزول قرآن، مى فرمايد: تبه كاران اسرائيلى كه عصيان كردند و با شكر و سپاس بانعمت هاى ما روبه رو نشدند مى پنداشتند با تخلف هايشان به ما ستم كردند،غافل از اين كه تنها در حق خود ستم روا داشتند و ظلم همان گونه كه صدور آن از خداوندقبيح و ممتنع است، وقوع آن بر خداوند نيز محال است.

💡 چونکه بانعمت امانی باشدت عافیت را زان نشانی باشدت