بادام تلخ
لغت نامه دهخدا
بادام تلخ. [ م ِ ت َ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) ( درخت ) مِزْج. ( منتهی الارب ). مَزَگ. رجوع به بادام تلخه شود.
بادام تلخ. [ ت َ ] ( اِخ ) ده کوچکی است از دهستان شهاباد بخش حومه شهرستان بیرجند. در 30هزارگزی جنوب خاوری بیرجند در دامنه واقعست.آب و هوایش معتدل و دارای 27 تن سکنه میباشد. آبش از قنات و محصولش میوه و شغل مردمش زراعت و راهش مالرو است. مزارع خارستان، چشمه روی گدار، چشمه فریزک جزءاین ده می باشند. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9 ).
جمله سازی با بادام تلخ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در طب سنتی مخلوط با روغن بادام تلخ به عنوان دارویی مؤثر برای دفع سنگ کلیه و مثانه به کار برده میشود.
💡 ما را به بخت شور خود ای دوست واگذار بادام تلخ در خور آغوش قند نیست
💡 در خور ما تلخکامان نیست تشریف وصال از شکر بادام تلخ ما نظر پوشیده است
💡 شکر را نی به ناخن می کند دشنام تلخ تو به شور حشر چشمک می زند بادام تلخ تو
💡 از نمک شیرین شود صائب اگر بادام تلخ تلخی آن چشم چون بادام باشد از نمک