امبه

لغت نامه دهخدا

امبه. [ اُ ب َ ] ( اِ ) سرپا ایستادگی قاب قمار، مقابل شاه و وزیر و دزد. ( از یادداشت مؤلف ). در تداول مردم تبریز امبا گویند.
امبه. [ اَ ب َ / ب ِ ] مزید مؤخر و مقدم امکنه مانند شلمبه و لمبه سر. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

مزدی موخر و مقدم امکنه مانند شلمبه و لمبه سر.

جمله سازی با امبه

💡 نام این روستا به صورت امبه‌بو هم گفته می‌شود. امبه در زبان تالشی همان عنبر است.

💡 عفيف كندى نقل مى كند،در دوران جاهليت و آغاز بعث براى خريد لباس و عطر جهت خانوده امبه مكه مسافرت كردم،و با عباس بن عبد المطلب كه فروشنده كالا و لوازم زندگىبود ملاقات نمود و در نزد او بوده و به كعبه مى نگريستم در حالى كه خورشيد به سقفآسمان چسبيده و ظهرى بسيار گرم بود،ناگهان ديدم جوانى آمد و به آسمان نگاه كرد وسپس ‍ روبروى كعبه ايستاد و مشغول نماز شد. چند لحظه بعد ديدم نوجوانى آمد و درطرف راست او ايستاد،و سپس چند لحظه نگذشت كه بانويى را ديدم و پشت سر آن نفر بهنماز ايستاد ديدم آن جوان به ركوع و سپس به سجده رفت،و آن نوجوان و زن نيز ركوع وسجده به جا آورند به عباس گفتم:موضوع بزرگ و عجيبى مى بينم ؟ گفت آرى، امرعظيمى است آيا مى دانى اين جوان و آن نوجوان و آن زن كيستند؟ گفتم:نه گفت آن جوانمحمد بن عبدالله است و اين نوجوان على است و آن زن خديجه مى باشد،و پسر برادرم مىگويد

دبیرستان یعنی چه؟
دبیرستان یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز