افگن

لغت نامه دهخدا

افگن. [ اَ گ َ ] ( نف مرخم ) اندازنده. افگننده. ( یادداشت مؤلف ). بیخ افگن، تاب افگن، سنگ افگن، شیرافگن، کوه افگن، بساطافگن، بارافگن، پرتوافگن، پس افگن، پلنگ افگن، پیل افگن، خصم افگن، دست افگن، زورافگن، رمزافگن، سایه افگن و سرافگن از ترکیب آن مستعمل است. ( آنندراج ). || ( فعل امر ) امر افگندن. ( آنندراج ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) در کلمات مرکب بمعنی افکننده آید: مرد افکن کوه افکن شیر افکن پرتوافکن.
اندازه افگننده بیخ افگن

جمله سازی با افگن

💡 پیاده شو از باره زنهار خواه به خاک افگن این گرز و رومی کلاه

💡 بدانست کآن لشکر دشمن است ز کردار کوش هزبر افگن است

💡 چو جرعه ریخت هجران خون من، وای که آن ساقی مرد افگن نداند

💡 ز ابر نیسان خود و آوازه باران خود غلغلی افگن به دریا گوش ماهی باز کن

💡 دولت با هنران را فلک مرد افگن زند آسیب ولیکن نکند زیر و زبر

💡 زمانه زحمت طوفان گرفت سرتاسر تو نوح وار در افگن سفینه در دریا

گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز