لغت نامه دهخدا
( آبکی ) آبکی. [ ب َ ] ( ص نسبی ) در تداول عامه، رقیق. تنک. گشاده. || مایع و روان. مقابل جامد.
ابکی. [ اَ کا ] ( ع ن تف ) گرینده تر.
( آبکی ) آبکی. [ ب َ ] ( ص نسبی ) در تداول عامه، رقیق. تنک. گشاده. || مایع و روان. مقابل جامد.
ابکی. [ اَ کا ] ( ع ن تف ) گرینده تر.
( آبکی ) (بَ ) (ص نسب. ) ۱ - مایع، روان. ۲ - کنایه از: بی دوام و نامطمئن. ۳ - پرآب.
( آبکی ) ۱. آنچه مانند آب باشد.
۲. آبدار، پرآب.
۳. آب لمبو.
۴. [مقابلِ غلیظ] رقیق.
۵. بی محتوا.
۶. (اسم ) مشروب.
( آبکی ) ( صفت ) ۱- آنچه مانند آب است مایع روان. مقابل جامد. ۲ - رقیق تنک گشاده. ۳ - پر آب آبدار. ۴ - دانه ای که آب بخود کشیده و آماد. جوانه زدن و سبز شدن باشد.
رقیق تنک
آنچه که مانند آب باشد، آبدار، پر آب، آب لمبو
گرینده تر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عجبت لبصری بعده و هو میت و کنت امءا ابکی دما و هو غائب
💡 ما تری فی الطریق تصنع بعدی قلت ابکی علیک طول الطریق
💡 بنی ام قد ابکی دما و تروننی فما بالکم لاترحمون بکائیا
💡 أفْنَیتَنی عَنْ جَمیعی فَصِرتُ ابکی علیک
💡 تبریز جل به شمس دین سیدی ابکی دما مما جنیت و اشرب
💡 قد سیّرنی الفراق ابکی وا نوح من غاب عن الحبیب لابدّ یَنوح