بارای

لغت نامه دهخدا

بارای. [ کذا ] ( اِ ) جانوریست که از آتش خیزد. ( فرهنگ اسدی چ اقبال ص 529 ) ( حاشیه فرهنگ اسدی خطی نخجوانی ).
بارای. ( ص مرکب ) در اصل: بارأی. دانشمند. خردمند. صاحب رای نیکو:
دلارای و بارای و با ناز و شرم
سخن گفتن خوب و آوای نرم.فردوسی.بشاه جهان گفت بوزرجمهر
که ای شاه باداد و با رای و مهر.فردوسی.شکیبا و باهوش و رای و خرد
هزبر ژیان را بدام آورد.فردوسی.سام نریمان را پرسیدندکه... آرایش جنگ چیست، جواب داد که فرّ ارجمند شاه و دانش سپهبد بارای و مبارز هنری. ( نوروزنامه ).
نخواهم شدن زو جهانگیرتر
نه زو نیز با رای و تدبیرتر.نظامی.رجوع به «با» شود.

فرهنگ فارسی

جانوری است از آتش خیزد

جمله سازی با بارای

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز گیلان هر آنکس که جنگی بدند هشیوار و بارای و سنگی بدند

💡 که با من چنین بود پیمان تو را ایا شاه بارای و فرمان روا

💡 مردی گزید راد و خردمند و پیش بین بارای و با کفایت و با سنگ و با وقار

💡 پیش من بودی چه در روز و چه شب مرد حکمت بود بارای و ادب

💡 فرستاده‌ای جست بارای و شرم که دانش سراید به آواز نرم

💡 بدو گفت لهراسپ بردار گام که مردی دلیری و بارای و نام