انگاز
لغت نامه دهخدا
انگاز. [ اَ ]( اِ ) افزار پیشه وران. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). دست افزار. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). افزار. ( فرهنگ سروری ):
او کمند انداخت ما را او کشید
ما بدست صانع انگاز آمدیم.مولوی ( از انجمن آرا )( از آنندراج ).گرم درآگرم که آن گرم کار
صنعت نو دارد و انگاز نو.مولوی ( از فرهنگ سروری ).
فرهنگ عمید
ادات، آلت، افزار: او کمند انداخت و ما را برکشید / ما به دست صانع، انگاز آمدیم (مولوی۲: ۶۱۶ ).
جمله سازی با انگاز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 او کمند انداخت و ما را برکشید ما به دست صانع انگاز آمدیم
💡 گفتم که دلم آلت و انگاز مست مانند رباب دل همآواز منست
💡 گرم درآ گرم که آن گرمدار صنعت نو دارد و انگاز نو