اندر مانده

لغت نامه دهخدا

اندرمانده. [ اَ دَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) درویش عاجز. ( مقدمه التفهیم ص قلج ). عاجز. درمانده. متحیر: رافع بخوارزم آمد تنها و اندر مانده برباطی اندر شد. ( تاریخ سیستان ).
- ستارگان اندرمانده؛ ستارگان متحیره. ( از مقدمه التفهیم ص قلج ): ستارگان متحیره کدامند؟ زحل ومشتری و مریخ و زهره و عطارداند و اندرمانده از بهرآن خوانند که از آنسو که همی روند بحرکت دوم گاه گاه بازگردند و از پس حرکت نخستین سوی مغرب روند. پس این بازگشتن ایشان چون اندر ماندن بود. ( التفهیم بیرونی چ همایی ص 78 ).

فرهنگ فارسی

درویش عاجز. عاجز. درمانده

جمله سازی با اندر مانده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 و اندر حکایات مشهور است که آن پیر به نزدیک آن امامی که اندر رعایت جاه و کلاه رعونت نفس اندر مانده بود، درآمدی و گفتی: «یا بافلان، می‌بباید مرد.» وی را از آن سخن رنجی به دل آمدی که: «این مردِ گدای، هر زمان مرا این سخن می‌گوید.»

داجون یعنی چه؟
داجون یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز