لغت نامه دهخدا
استمگر. [ اِت َ گ َ ] ( ص مرکب ) ستمگر. ظالم. جفاکار:
نبرد کرده و اندر نبرد یافته دست
دلیر گشته و اندر دلیری استمگر.فرخی.آخر دیری نماند استم استمگران
زآنکه جهان آفرین دوست ندارد ستم.منوچهری.
استمگر. [ اِت َ گ َ ] ( ص مرکب ) ستمگر. ظالم. جفاکار:
نبرد کرده و اندر نبرد یافته دست
دلیر گشته و اندر دلیری استمگر.فرخی.آخر دیری نماند استم استمگران
زآنکه جهان آفرین دوست ندارد ستم.منوچهری.
= ستمگر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یافتند آخر هرآنچ از پادشاهی خواستند ور از اینان چند تن استمگر و ناشاستند
💡 ولی اژدها پور آن شهریار بسی بود استمگر و نابکار