لغت نامه دهخدا
از بن. [ اَ ب ُ ] ( حرف اضافه + اسم، ق مرکب ) از بیخ. ازریشه. از اصل. || اصلاً. هیچ:
از آن رنگ و آن بازوی و فر و چهر
فرومانده بد دختر از وی بمهر
همی دید کش فر و برز شهی است
ولیکن ندانستش از بن که کیست.اسدی.- از بن برآوردن نهال؛ از بیخ برکندن آنرا. ( آنندراج ). اجتلاف. ( منتهی الارب ).
- ازبن برکندن؛ اجتیاح. جوح. اجتثاث. جث. تقلیع.استئصال. اصطلام. احتفان. اخترام. تخرم. ایعاب. ( تاج المصادر بیهقی ). اجذار. ( منتهی الارب ). تجذیر. اسحات. جلف. ( تاج المصادر بیهقی ). استباحة. و رجوع به ترکیب ( ( از بیخ برانداختن ) ) ذیل از بیخ شود.
- از بن برکنده شدن؛ انقعاث. انقعار. ( تاج المصادر بیهقی ). استحناک. ( منتهی الارب ).
- از بن برکنده شده؛ مجتث.