لغت نامه دهخدا
مصاف شکن. [ م َ ش ِ ک َ ] ( نف مرکب ) صف شکن. نبردشکن. صف در. که در میدان جنگ لشکر مخالف را بشکند. غالب در جنگ:
معز دین هدی خسرو مصاف شکن
خدایگان جهان سنجر ملوک شکار.امیرمعزی.و رجوع به مصاف در و مصاف شود.
مصاف شکن. [ م َ ش ِ ک َ ] ( نف مرکب ) صف شکن. نبردشکن. صف در. که در میدان جنگ لشکر مخالف را بشکند. غالب در جنگ:
معز دین هدی خسرو مصاف شکن
خدایگان جهان سنجر ملوک شکار.امیرمعزی.و رجوع به مصاف در و مصاف شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 معز دین خدا خسرو مصاف شکن خدایگان جهان سنجر ملوک شکار
💡 شد مصاف شکن شیرزاد شیر شکر که جان کفر به پولاد هندوی پالود