میناگر

لغت نامه دهخدا

میناگر. [ گ َ ] ( ص مرکب ) میناکار. کسی که شغل میناکاری دارد. از عالم ( از قبیل ) شیشه گر. ( آنندراج ). کسی که با ماده ای از جنس شیشه و چینی کبودرنگ بر فلزات و جز آن نقش و نگار کند. ( از فرهنگ نظام ). کسی که میناهای ملون را آب کرده بر ظرف طلا یا نقره کار کند و بدل رنگهای جواهر نماید. ( انجمن آرا ):
بوالعجب میناگری کز یک عمل
بست چندین خاصیت را بر زحل.مولوی. || کیمیاگر.( جهانگیری ) ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). اکسیرسازنده. صاحب اکسیر:
لطف تو خواهم که میناگر شود
این زمان این تنگ هیزم زر شود.مولوی.جمله پاکیها از آن دریا برند
قطره هایش یک بیک میناگرند.مولوی ( مثنوی چ نیکلسون دفتر پنجم ص 119 ).

جمله سازی با میناگر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 عالم همه میناگر بیداد شکست است این طرفه که سنگ ستمی نیست در اینجا

💡 درکارگاه دل به ادب باش و دم مزن پر نازک است صنعت میناگر حباب

💡 لطف تو خواهم که میناگر شود این زمان این تنگ هیزم زر شود

سرگردان یعنی چه؟
سرگردان یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز