لغت نامه دهخدا
کدخدای. [ ک َ خ ُ ] ( اِ مرکب ) کدخدا. رجوع به کدخدا شود.
کدخدای. [ ک َ خ ُ ] ( اِ مرکب ) کدخدا. رجوع به کدخدا شود.
( اسم ) کدخدا. توضیح بمعنی پادشاه: [ کیومرث شد بر جهان کدخدا ی نخستین بکوه اندرون ساخت جای ].
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از کف خویش جستهام در تک خم نشستهام تا همگی خدا بود حاکم و کدخدای من
💡 آخرین کدخدای این طایفه مرحوم شادروان پاشا محمودی در دوره پهلوی بود.
💡 و او را با بو علی شادان طوس کدخدای شحنه خراسان بنشاندند و سوی قلعه برکژ بردند بحدود پر شور و آنجا بازداشتند.
💡 دل، خانه ایست، یاد خدا کدخدای او سرد از محبت همه گشتن هوای او
💡 شادروان کدخدا محمود آقاویسی کدخدای این طایفه در دوره پهلوی بود.
💡 نحلی، جعلنهای، سوی بستان قدس شو طیری نه عنکبوت، مشو کدخدای خاک