فزای

لغت نامه دهخدا

فزای. [ ف َ ] ( نف ) فزا. فزاینده بیشتر در ترکیب ها بصورت پساوند به کار رود و اگر مستقلاً استعمال شود فعل امر است.
- جانفزای؛ جان بخش. آنچه جان را نشاط بخشد:
بیا ساقی آن شربت جانفزای
بمن ده که دارم غم جانگزای.نظامی.دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت
گفتار جانفزایش در گوشم ارغنون زد.سعدی.- شکایت فزای؛ بسیار شکایت کننده:
ری نیک بد و لیک صدورش عظیم نیک
من شاکر صدور و شکایت فزای ری.خاقانی.- نعمت فزای؛ که نعمت افزون کند. که نعمت را بیشتر کند:
ایا ضمیر تو شادی گشای انده بند
ایا قبول تو نعمت فزای انده کاه.امیرمعزی.رجوع به فزا شود.

فرهنگ فارسی

فزاینده

جمله سازی با فزای

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آتش زود میر را خاک سیاه بر سر است آتش آب رز طلب عمر فزای زندگی

💡 درت بر دلگشای خویش بگشای امید جان فزای خویش بفزای

💡 سرّ صوم و صلوة و حج و زکات بهر این است رو فزای عنات

💡 خدایگانا شادی فزای و رامش کن نبید بستان از دست دلبران طراز

💡 شاه گفتش ای لطیف جان فزای ازچه غرق خون شدی سرتابپای

بلاسیدن یعنی چه؟
بلاسیدن یعنی چه؟
ساسات یعنی چه؟
ساسات یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز