در سنت فلسفه اسلامی، یکی از پرسشهای بنیادین پیرامون مفهوم «وجود»، این مسئله است که آیا واژه «وجود» بر همه موجودات به یک معنا حمل میشود و بنابراین از سنخ مشترک معنوی به شمار میآید، یا آنکه این واژه بر مصادیق گوناگون خود با معانی متفاوت دلالت میکند و از قبیل مشترک لفظی است. خاستگاه اصلی این شبهه، به خلط میان ویژگیهای مفهوم و ویژگیهای مصداق بازمیگردد؛ به این بیان که تفاوت و تمایز میان خدای متعال و مخلوقات، به حوزه مصادیق وجود مربوط است نه به خود مفهوم وجود. از اینرو، اختلاف در مصادیق هرگز مستلزم اختلاف در مفهوم نخواهد بود. در تحلیل دقیقتر، میتوان ریشه این مغالطه را در خلط میان مفاهیم ماهوی و مفاهیم فلسفی جستوجو کرد. توضیح آنکه وحدت مفهوم در جایی نشاندهنده اشتراک در ماهیت میان مصادیق است که آن مفهوم از مقوله مفاهیم ماهوی باشد؛ اما مفهوم وجود از سنخ مفاهیم فلسفی است و وحدت آن صرفاً بر وحدت حیثیتی دلالت دارد که عقل آن را برای انتزاع این مفهوم در نظر میگیرد و آن حیثیت چیزی جز «طرد عدم» نیست.
منشأ طرح این بحث به دیدگاه برخی از متکلمان بازمیگردد که گمان میکردند نمیتوان معنای واحدی از وجود را به خدا و مخلوقات نسبت داد. در این میان، برخی بر آن شدند که مفهوم وجود تابع موضوع خود است؛ یعنی وجودی که بر انسان حمل میشود به معنای «انسان بودن» است و وجودی که بر درخت حمل میشود به معنای «درخت بودن». در مقابل، گروهی دیگر برای واژه وجود دو معنا قائل شدند: معنایی ویژه خدای متعال و معنایی مشترک میان همه ممکنات. فلاسفه اسلامی در نقد دیدگاه نخست استدلال کردهاند که اگر وجود بر هر چیزی بهمعنای خود آن چیز حمل شود، آنگاه حمل در قضایای هلیه بسیطه که از نوع حمل شایع صناعی هستند، به حمل اولی ذاتی بازمیگردد. افزون بر این، در چنین حالتی شناخت موضوع و محمول یکسان میشود و کسی که معنای موضوع را نداند، از معنای محمول نیز بیبهره خواهد ماند.