لغت نامه دهخدا
نکوخواهی. [ ن ِ خوا / خا ] ( حامص مرکب ) عمل نکوخواه. صفت نکوخواه. خیرخواهی. خیراندیشی. رجوع به نکوخواه شود:
بر او نام نکوخواهی بماند
همان در نسل او شاهی بماند.نظامی.|| نصیحت. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به نیک خواهی شود.
نکوخواهی. [ ن ِ خوا / خا ] ( حامص مرکب ) عمل نکوخواه. صفت نکوخواه. خیرخواهی. خیراندیشی. رجوع به نکوخواه شود:
بر او نام نکوخواهی بماند
همان در نسل او شاهی بماند.نظامی.|| نصیحت. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به نیک خواهی شود.
نیکو خواهی خیر خواهی: مقابل بد خواهی٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بجای سیف فرغانیش بنشان گرت چون او نکو خواهی برآید
💡 ای فرخی ارنام نکو خواهی جستن گرد در اوگرد و جز آن خدمت مسکال
💡 بنگر که چه سانست نکو خواهی نادان از عقل دهد توبه مرا عقل بداندیش
💡 از نکو خواهی هرگاه که بپوست بمن خواست تا پیش خداوند بود یار مرا
💡 تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد