ولایت ستان

لغت نامه دهخدا

ولایت ستان. [ وَ / وِ ی َ س ِ ] ( نف مرکب ) ولایت ستاننده. کشورستان. کشورگشاینده. فتح کننده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).پادشاهی که ولایت ها تسخیر کند. ولایت گیر:
گروهیش خوانند صاحب سریر
ولایت ستان بلکه آفاق گیر.نظامی.چو کیخسرو هفت کشور تویی
ولایت ستان سکندر تویی.نظامی.|| ( اصطلاح تصوف ) هر یک از اولیأاﷲ. ولی خدا. کنایه از اولیأاﷲ است. ( برهان ).

فرهنگ فارسی

(صفت ) ۱- پادشاهی که ولایتها را تسخیرکند ولایت گیر: (( گروهیش خوانند صاحب سریر ولایت ستان بلکه آقاق گیر. ) ) (نظامی ) ۲- هریک ازاولیائ الله ولی خدا.

جمله سازی با ولایت ستان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بکوش تا نرود عشقت از درون بیرون که پادشاه ولایت ستان بلشکر شد

💡 با سر زانوی ولایت ستان سر ننهد بر سر هر آستان

💡 والا سریر ملک که والی مملکت سلطان سلیم شاه ولایت ستان نشست

💡 چرا نباشد زینت که میر شمس الدین سپهبدیست ولایت ستان و دشمن ران

💡 خزینه بخش و ولایت ستان ملک جستان دمار جان بداندیش و آفتاب تبار

رویداد یعنی چه؟
رویداد یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز