نفس سوخته

لغت نامه دهخدا

نفس سوخته. [ ن َ ف َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) کنایه از ساکت. خاموش. ( از ناظم الاطباء ) ( آنندراج ):
نکند چرخ تعدی به نفس سوختگان
سرمه در کار نباشد نفس سوخته را.صائب ( از آنندراج ).|| کنایه از دل سوخته. رنج دیده:
می دهد بوی دل سوخته صائب سخنت
می توان یافت در این کار نفس سوخته ای.صائب ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

کنایه از: ساکت ٠ خاموش ٠ یا کنایه از دل سوخته ٠ رنج دیده ٠

جمله سازی با نفس سوخته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 حاصل عافیت آنها که به دامن‌کردند چو خموشی نفس سوخته خرمن کردند

💡 دولت حسن ز خط زیر و زبر می‌گردد این ورق از نفس سوخته برمی‌گردد

💡 تا سرمه نگشتیم به چشمش نرسیدیم در بزم خموشان نفس سوخته باب است

💡 لاله دارد خبر از برق سبکسیر بهار که نفس سوخته از خاک بدر می‌آید

💡 دریاد تو هویی زد و بر ساغر دل ریخت درد نفس سوخته سر جوش فغان ها

💡 بیدل از منت دامان کشی تر نشدیم شمع ما را نفس سوخته آسان‌ گل‌ کرد