موزه دوز

لغت نامه دهخدا

موزه دوز. [ زَ / زِ ] ( نف مرکب ) کفشگر. چکمه ساز. خفاف. ( یادداشت مؤلف ). چکمه دوز و آنکه چکمه می سازد. ( ناظم الاطباء ). کفشگر. ( آنندراج ). خفاف. ( ملخص اللغات حسن خطیب ) ( دهار ):
که در کشور من یکی موزه دوز
بدین گونه شاد است و گیتی فروز.فردوسی.هم اکنون شتر بازگردان ز راه
درم خواه و از موزه دوزان مخواه.فردوسی.فرزوم؛ کنده موزه دوزان. ( منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه موزه دوزد چکمه دوز.

جمله سازی با موزه دوز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 در نزاکت موزه دوز من ندارد کوتهی گر رسد دستم به ساقش می کند قالب تهی

💡 سرآمد سخن گفتن موزه دوز ز ماه محرم گذشته سه روز

💡 که در پادشاهی یکی موزه دوز برین گونه شادست و گیتی فروز

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران