مجو
لغت نامه دهخدا
مجو. [م َ ] ( اِ ) عدس. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ).
فرهنگ فارسی
عدس
جمله سازی با مجو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 هر آنچ آن رفت آن دیگر مجو تو هر آنچه گم کنی دیگر مجو تو
💡 سر و سامان مجو از من چو رفتی تو چون رفتی سر و سامان من رفت
💡 با دم خلقش مجو مشک سیه از خطا با سر کلکش مخواه در سپید از عدن
💡 صدفوار تا یک گهر اشک داری ازبن آسیاها مجو آب و دانه
💡 جز لب جوی و کنار یار دلجوئی مجو جز حدیث می مگو کافسانه و افسون بود
💡 سیم شان را مجو که بشمرده است صافشان نزد اهل دل دُرد است