گفتی

لغت نامه دهخدا

گفتی. [ گ ُ ت َ / ت ِ ] ( ق ) مانا. همانا. پنداری. ظاهراً. گویا.گویی:
نرم نرمک ز پس پرده به چاکر نگرید
گفتی از میغ همی تیغ زند گوشه ماه.کسایی.هوا گفتی از نیزه چون بیشه گشت
خور از گرد اسبان پراندیشه گشت.فردوسی.اما قرار نمی یافتم و دلم گواهی می داد که گفتی کاری افتاده است. ( تاریخ بیهقی ).
- امثال:
گفتی به پالوده خوردن می رود؛برای کسی که در رفتن شتاب زدگی دارد. نیز بسیار آرام و مطمئن: مادرش زره بر وی راست می کرد... و می گفت دندان افشار با این فاسقان، چنان که گفتی اورا به پالوده خوردن می فرستد. ( تاریخ بیهقی ص 90 ).

جمله سازی با گفتی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شهش گفتا که سلطان هیچ نشتافت چنین دُرّی که گفتی رایگان یافت

💡 گفتم که جان من بستان بوسه‌ای بده گفتی هزار جان نستانم به بوسه‌ای

💡 طاها پارسا در گپ و گفتی با مجله پلاک ۵۲ درباره نام گذاری این گروه می گوید:

💡 چو بشنید خاقان بزد کرنای، تو گفتی که کوه اندر آمد ز جای

💡 آن ماه که گفتی ملک رحمانست این بار اگرش نگه کنی شیطانست

💡 بد از خون همه جوشنش لعلگون تو گفتی که زد غوطه در بحر خون

سوپر یعنی چه؟
سوپر یعنی چه؟
تالی یعنی چه؟
تالی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز