لغت نامه دهخدا
هلد. [هََ ] ( ع مص ) فراگرفتن تب مردم را. ( منتهی الارب ).
هلد. [ ] ( هندی، اِ ) اسم هندی عروق الصفراء است. ( مخزن الادویه ). زردچوبه.
هلد. [هََ ] ( ع مص ) فراگرفتن تب مردم را. ( منتهی الارب ).
هلد. [ ] ( هندی، اِ ) اسم هندی عروق الصفراء است. ( مخزن الادویه ). زردچوبه.
اسم هندی عروق الصفرائ است زرد چوبه
💡 قصه عشق بر زبان گفتم تا نیاورم شور نمی هلد مرا تا دمم اوفتد بدم
💡 خود را باشی تو را به خود باز هلد او را شو تا او همه آن تو شود
💡 آن کس که همی می هلد و سبزه خورد بر گردن من خون چنان کس بکشش