نحلی
مترادفها
نهال، درختچه
لغت نامه دهخدا
نحلی. [ ن ُ لا ] ( ع ص، اِ ) ج ِ نحیل. رجوع به نحیل شود.
نحلی. [ ن َ لا ] ( ع اِ ) عطیه. بخشش. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ).
نحلی. [ ن َ ]( ص نسبی ) خداوند کبت عسل و نگاهدارنده آن. ( ناظم الاطباء ). صاحب نحل. پرورش دهنده و صاحب زنبوران عسل.
جمله سازی با نحلی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زانک مؤمن خورد بگزیده نبات تا چو نحلی گشت ریق او حیات
💡 نخلی شود این بسکه رطب ریزدش از دم نحلی شود این بسکه عسل خیزدش از دَم
💡 باز نحلی را چو شیر فحل کرد زآنکه نام سورتی النحل کرد
💡 همچون مگس زپیش شکر سیف را مران نحلی ببایدت که گلی انگبین کند
💡 مباش در دم نحلی که در دمش نوش است که در دم و دم او نوش نیشتر یابی
💡 ز دیگر طرف لشگر آرای روم بر آراست لشگر چو نحلی ز موم