لشکرگه
لشکرگه یا لشکرگاه به معنای محل استقرار و تجمع نیروهای نظامی است که برای آمادهسازی و سازماندهی به کار میرود. این مکان میتواند به عنوان پایگاهی برای لشکرها در زمان صلح یا جنگ عمل کند و فضایی را فراهم میآورد که سربازان در آن مستقر شوند، تجهیزات خود را آماده کنند و برنامهریزیهای لازم را انجام دهند.
در واقع، لشکرگه به عنوان یک مرکز فرماندهی، نقش حیاتی در مدیریت عملیات نظامی دارد و میتواند شامل امکاناتی مانند خوابگاه، انبار تجهیزات و مراکز آموزشی باشد. این مکانها میتوانند به طور موقت و برای مدت زمان کوتاه مورد استفاده قرار گیرند و به سربازان این امکان را میدهند که در شرایطی نسبتاً راحتتر به استراحت بپردازند.
این واژه همچنین به فضایی اشاره دارد که در آن نیروهای متخاصم با یکدیگر درگیر میشوند و عملیات نظامی انجام میدهند. در مجموع، واژه لشکرگه به مفاهیم مرتبط با نظامیگری و جنگ اشاره دارد و به نوعی به نحوه سازماندهی و مدیریت نیروهای نظامی در شرایط مختلف میپردازد.
مترادفها
پادگان، اردوگاه، لشکرخانه
لغت نامه دهخدا
لشکرگه. [ َل ک َ گ َه ْ ] ( ِامرکب ) لشکرگاه. جای لشکر. معسکر. معرکه. ( ؟ ) ( نصاب ):
به لشکرگه دشمن اندرفتاد
چو اندر گیا آتش تیز و باد.دقیقی.چو آمد به لشکرگه خویش باز
شبیخون سگالید گردن فراز.فردوسی.ز اسبان گله هر چه بودش به کوه
به لشکرگه آورد یکسر گروه.فردوسی.بیاراست لشکرگهی شاهوار
به قلب اندرون تیغزن صد هزار.فردوسی.بخارا پر از گرز و کوپال بود
که لشکرگه شاه هیتال بود.فردوسی.به آموی لشکرگهی ساختن
شب و روز ناسودن از تاختن.فردوسی.به لشکرگه آمد از این رزمگاه
که بخشش کند خواسته بر سپاه.فردوسی.به لشکرگهش کس فرستاد زود
بفرمودتا خواسته هر چه بود.فردوسی.به لشکرگهش برد خواهم کنون
مگر کاید از سنگ خارا برون.فردوسی.به لشکرگه آورد لشکر ز شهر
ز گیتی بر این گونه جوینده بهر.فردوسی.پیاده به پیش اندر افکنده خوار
به لشکرگه آوردش از کارزار.فردوسی.ز لشکرگه پهلوان تا دو میل
کشیده دو رویه رده ژنده پیل.فردوسی.که لشکرگه نامور شاه بود
سکندر که با تخت همراه بود.فردوسی.به لشکرگه خویش گشتند باز
سپه یکسر از خواسته بی نیاز.فردوسی.ز اسپان گله هر چه شایسته بود
ز هر سو به لشکرگه آورد زود.فردوسی.بیامد به لشکرگه خویش باز
بدید آن نشان نشیب و فراز.فردوسی.همانگه ز لشکرگه اندرکشید
بیامد سپه را همه بنگرید.فردوسی.به لشکرگه آمد سپهدار طوس
پر از خون دل و رخ شده آبنوس.فردوسی.به لشکرگه آوردش از پیش صف
کشان و ز خون بر لب آورده کف.فردوسی.بیامد به لشکرگه خویش باز
دلی پر ز اندیشه های دراز.فردوسی.به لشکرگه خویش بنهاد روی
بخشم و پر از غم دل از کار اوی.فردوسی.به لشکرگه خویش تازید زود
که اندیشه دل بدانگونه بود.فردوسی.سپه را به لشکرگه اندرکشید
بزد دست وگرز گران برکشید.
فرهنگ فارسی
( اسم ) لشکرگاه.
جمله سازی با لشکرگه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو آمد به لشکرگه چینیان ندیدند از ایشان کس اندر میان
💡 شبانگاه چون آتبین گشت باز به لشکرگه دشمن آمد فراز
💡 بپرسید ازیشان که ای بخردان به لشکرگه عدل اسپهبدان
💡 چو دشمن به لشکرگه خویش دید تن خویشتن خسته و ریش دید
💡 بادی اندر خسروی در شش جهت فرمانروا تا بر اوج آسمان لشکرگه هفت اخترست