لغت نامه دهخدا
نیرنگی. [ ن َ / ن ِرَ ] ( ص نسبی ) نیرنگ باز. نیرنگ ساز. اهل نیرنگ. || ( حامص ) جادوگری. حیله بازی. ( ناظم الاطباء ).
نیرنگی. [ ن َ / ن ِرَ ] ( ص نسبی ) نیرنگ باز. نیرنگ ساز. اهل نیرنگ. || ( حامص ) جادوگری. حیله بازی. ( ناظم الاطباء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دوستان داد از سبکرفتاری عهد شباب شد به نیرنگی کز او آواز پایی برنخاست
💡 هر مژه از نرگست گویا زبانی شد که هست بهر دل بردن در او افسون و نیرنگی دو سه
💡 نسخهٔ موهوم امکان نقش نیرنگی نداشت اینقدر روشن سواد عبرتم از چشم خویش
💡 نرگسش انگیخت نیرنگی که از یادش رود زلف اگر یادش ز کار درهم احباب داد
💡 اهل صورت را برنگ، ارباب معنی را به بوی دل به نیرنگی ز هر کس می برد عیار گل