لغت نامه دهخدا
نوبری. [ ن َ / نُو ب َ ] ( حامص مرکب ) نوبر بودن. رجوع به نوبر شود.
- به نوبری؛نوبرانه. تحفه:
نوبر صبح یک دم است اینْت شگرف اگر دهی
داد دمی که می دهد صبحدمت به نوبری.خاقانی.
نوبری. [ ن َ / نُو ب َ ] ( حامص مرکب ) نوبر بودن. رجوع به نوبر شود.
- به نوبری؛نوبرانه. تحفه:
نوبر صبح یک دم است اینْت شگرف اگر دهی
داد دمی که می دهد صبحدمت به نوبری.خاقانی.
نوبر بودن ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 حسن شکیبا نوبری سیاستمدار ایرانی بود، که در دوره بیست و دوم بعنوان نماینده تبریز در مجلس شورای ملی حضور داشت.
💡 ای باغ جان که به ز لبت نوبری ندارم یاد لبت خورم می سر دیگری ندارم
💡 هر نوبری به خانه ز باغ آید ای شگفت کز خانه آمدی تو و در باغ نوبری
💡 نوبرم هر روز داد از بوستان مهر خویش نوبری کامروز داد از بوستانی دیگرست
💡 این جوان نورسی شد وان نهال نوبری در بهشت ساحتت گر پیری آمد با عصا
💡 پیام تیرانداز، سردبیر سابق خبرگزاری مهر، در حال حاضر مدیرعامل خبرگزاری فارس است و سردبیری آن برعهدهٔ سعید نوبری است.