نو سفر

لغت نامه دهخدا

نوسفر. [ ن َ / نُو س َ ف َ ] ( ص مرکب ) آنکه تازه به سفر درآمده باشد. ( آنندراج ). کسی که تازه سفر کرده باشد. ( ناظم الاطباء ):
کوس نودولتی از بام سعادت بزنم
گر ببینم که مه نوسفرم بازآید.حافظ. || کسی که به مسافرت آموخته نباشد. کسی که عزم میکند نخستین سفر را، یعنی نخستین سفری است که مسافرت میکند. ( ناظم الاطباء ). آنکه بار اول به سفر رفته است. ( یادداشت مؤلف ). که نخستین بار است به سفر رفته و تجربه کافی در مسافرت ندارد و جهاندیده و مجرب نیست:
همسفران جاهل و من نوسفر
غربتم از بی کسیم بیشتر.نظامی.پیشتر از جنبش این تازگان
نوسفران و کهن آوازگان.نظامی.همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم.حافظ.

جمله سازی با نو سفر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نظاره بود نو سفر آشیان که باز آمد ز گلشن دل و در چشم تر نشست

💡 دی قاصد دلبر ز در حجره درآمد وآورد مرا مژده، که آن نو سفر آمد

💡 شعله از عاقبت سیر شرر بیخبرست چه خبر ما ز دل نو سفر خود داریم

💡 هنوز نو سفر خواریم چه چاره کنم به خویش تهمتی از اعتبار می بندم

💡 نزدیک گشته محمل آن ماه نو سفر کز دل رسد به گوش صدای جرس مرا