نهادنی

لغت نامه دهخدا

نهادنی. [ ن ِ / ن َ دَ ] ( ص لیاقت ) که ازدر نهادن است. قابل نهادن. رجوع به نهادن شود. || لایق ذخیره کردن. آنکه یخنی کردن آن لازم آید. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به نهادن شود. || مقررکردنی. تعیین کردنی: اکنون اگر خداوند مسعود بیند این ولایت بر بنده عیسی نگاهدارد و بنهد آنچه نهادنی باشد. ( تاریخ بیهقی ص 242 ). آنچه گفتنی و نهادنی بوده بنهادند و بگفتند. ( تاریخ بیهقی ص 395 ). بدان وقت که امیر محمود از گرگان قصد ری کرد میان امیران مسعود و محمد مواضعتی که نهادنی بود بنهاد. ( تاریخ بیهقی ص 126 ).

فرهنگ فارسی

که از در نهادن است. قابل نهادن. یا لایق ذخیره کردن. آنکه یخنی کردن. یا اکنون اکر خداوند مسعود بینداین ولایت بر بنده عیسی نگاهدارد وبنهد آنچه گفتنی و نهادنی بوده بنهادند و بگفتند. بدان وقت که امیر محمود از گرگان قصدری کرد میان امیران مسعود و محمد مواضعتی که نهادنی بود بنهاد ٠

جمله سازی با نهادنی

💡 دندان به جگر نهادنی می‌باید اما چه کنم صبر جگر دارم نیست

💡 نادان دشمن خویش است، چگونه تواند که دوست دیگری بود. واجبات بنده را بیاد پروردگارش همی اندازد. مال نهادنی سه چشمه ی اندوه است.

وادی یعنی چه؟
وادی یعنی چه؟
اتی یعنی چه؟
اتی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز