لغت نامه دهخدا
نمردی. [ ن َ م ُ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان سیریک بخش میناب شهرستان بندرعباس، در 26هزارگزی جنوب میناب واقع است و 400 تن سکنه دارد. آبش از چاه، محصولش غلات و خرما، شغل اهالی زراعت است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 ).
نمردی. [ ن َ م ُ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان سیریک بخش میناب شهرستان بندرعباس، در 26هزارگزی جنوب میناب واقع است و 400 تن سکنه دارد. آبش از چاه، محصولش غلات و خرما، شغل اهالی زراعت است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 ).
💡 چون نمردی گشت جان کندن دراز مات شو در صبح ای شمع طراز
💡 گفتا که ز عشق من نمردی تو هنوز؟ ای سخت دل سست امید، ازچه گلی؟
💡 تو همه کردی نمردی زندهای هین بمیر ار یار جانبازندهای
💡 گفت لیکن تا نمردی ای عنود از جناب من نبردی هیچ جود
💡 به قول دروغی که سلطان بمرد نمردی و بیچارهای جان ببرد
💡 چو در محیط تعلق نمردی ای درویش ز موج بیخطر بوریا نمیمیری