نظاره گر
مترادفها
بیننده، ناظر، مشاهدهگر، دیدهبان
متضادها
غافل، بیتوجه، بیتفاوت
لغت نامه دهخدا
نظاره گر. [ ن َظْ ظا رَ / رِ گ َ ] ( ص مرکب ) تماشاچی. تماشاگر:
نظاره گرروح ندیده ست به دیده
چون چهره زیباش به صحرای صور بر.سنائی. || دیده بان. که از دیدگاهی یا فراز برجی اطراف را بنگرد و مراقبت کند:
ز دیوارهایش برآورده سر
ستاره چو دستار نظاره گر.هاتفی ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
تماشاچی. تماشاگر. یا دیده بان. که از دیدگاهی یا فراز برجی اطراف را بنگرد و مراقبت کند.
جمله سازی با نظاره گر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هم توی آن کس که میگوید توی والله توی گوی و چوگان و نظاره گر در این میدان توی
💡 ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم
💡 تو مست خواب و من نظاره گر دزدیده در رویت چو آن دزدی که گل چیند به باغ از باغبان پنهان
💡 هریک از ما، دانشجوی علوم رفتاری هستیم. همواره، از نخستین سالهای زندگی، نظاره گر کارهای دیگران بوده؛ کوشیدهایم تا آنچه را که مشاهده میکنیم را تفسیر نماییم. در سراسر زندگی؛ فرد، مشغول مطالعه دیگران است.
💡 گل و لالهها چو داماند و نظاره گر چو صیدی که شکوفهها چو دام و همه میوهها شکاری