لغت نامه دهخدا
نشمردن. [ ن َ ش ِ / ش ُ م َ / م ُ دَ / ن َ م َ / م ُ دَ ] ( مص منفی ) ناشمردن. نشماردن. شماره نکردن. مقابل شمردن. رجوع به شمردن شود. || به حساب نیاوردن. منظور نداشتن. نپنداشتن: مرد دانا صاحب مروت را حقیر نشمرد. ( کلیله و دمنه ).
نشمردن. [ ن َ ش ِ / ش ُ م َ / م ُ دَ / ن َ م َ / م ُ دَ ] ( مص منفی ) ناشمردن. نشماردن. شماره نکردن. مقابل شمردن. رجوع به شمردن شود. || به حساب نیاوردن. منظور نداشتن. نپنداشتن: مرد دانا صاحب مروت را حقیر نشمرد. ( کلیله و دمنه ).
💡 هر چه از گریه فشاندیم به نشمردن ریخت هر چه از ناله رساندیم به نشنودن رفت
💡 در اواخر دوره ناصرالدین شاه و اوایل حکومت مظفرالدین شاه عدهای از روشنفکران و گروهی از کارگزاران حکومتی که با کشورهای اروپایی در ارتباط بودند و علل واپسماندگی سیاسی و اجتماعی ایران را در نبود قانون و محترم نشمردن آزادیهای فردی میدانستند بتدریج زمزمه اصلاحات را شروع کردند. این اصلاحات بر سهپایه اصلاح قانون مدنیِ اصلاح ساختار حکومت دربار و جلوگیری از دخالت بیگانگان استوار شده بود.