لغت نامه دهخدا
نشست جای. [ ن ِ ش َ ] ( اِ مرکب ) دارالملک.پایتخت. مستقر. مقر: چون هفت اقلیم به حکم او شد نشست جای خویش تمیشه ساخت. ( تاریخ طبرستان ).
نشست جای. [ ن ِ ش َ ] ( اِ مرکب ) دارالملک.پایتخت. مستقر. مقر: چون هفت اقلیم به حکم او شد نشست جای خویش تمیشه ساخت. ( تاریخ طبرستان ).
دارالملک. پایتخت. مستقر. مقر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فتنه از چشم تو ایمن نتوانست نشست جای در حلقه آن زلف زره سار گرفت