میرداد

لغت نامه دهخدا

میرداد. ( اِ مرکب ) رئیس و پیشوا و رئیس قضاوت و عدالت. ( ناظم الاطباء ). رئیس عدلیه. دادبیک. ( یادداشت مؤلف ):
کم کن این آزار و این بدها مجوی
میرداد اینجاست خاموش ای پسر.سنائی.|| میریساول یا چاوش باشی که در دیوان پادشاهی امر و نهی او مجری است. ( ازشعوری ج 2 ورق 263 ).

جمله سازی با میرداد

💡 این میرداد رشوت پنهان و آشکارا تا میر را فرستد شاه از کرم نمایی

💡 دای میرداد یا دای میردادی قبیله‌ای از مردم هزاره است که عمدتاً در ولسوالی دره صوف، ولایت سمنگان، افغانستان زندگی می‌کند.

💡 نژاد خروت‌های لهستان و هلند به خروت‌های ایران برمیگردد. در سالیان دور دو برادر به نامهای اُبو خان و میرداد به منظور تجارت با شتر عازم هلند و از آنجا به لهستان می‌روند، از نسل آنها اطلاعات چندانی در دسترس نیست.

💡 ای میرداد آتش پیچان چنین چرایی گفتا ز برق رویش دل بی‌قرار دارم

💡 خواجهٔ جان گو مسلسل باش چون راهب که ما میرداد مجلس از زنار و ساغر ساختیم

فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
چسی یعنی چه؟
چسی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز