لغت نامه دهخدا
میان روی. [ رَ ] ( حامص مرکب ) میانه روی. اعتدال که نه افراط باشد و نه تفریط. ( ناظم الاطباء ).
میان روی. [ رَ ] ( حامص مرکب ) میانه روی. اعتدال که نه افراط باشد و نه تفریط. ( ناظم الاطباء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زان میان روی بمن کرد خیالت که اثیر زین سخن بگذر و این واقعه بگذار زیاد
💡 گر نباشد در میان روی تو از یک آه گرم آب را در دیده آیینه خاکستر کنیم
💡 گر نباشد در میان روی تو، از یک آه گرم آب را در دیده آیینه خاکستر کنم
💡 در میان روی بمن کرد خیالت که اثیر زین سخن بگذر و این واقعه بگذارز، یاد
💡 دل به هر تار سر زلف تو می زد چنگی چه کند شاهد عادل به میان روی تو بود