لغت نامه دهخدا
میان روز. ( اِ مرکب ) ظهر. نیمروز. وسط روز: چون بپای گرد کوه رسید میان روزی چهارپایان در غله ها سرگشاده کردند. ( تاریخ جهانگشای جوینی ).
میان روز. ( اِ مرکب ) ظهر. نیمروز. وسط روز: چون بپای گرد کوه رسید میان روزی چهارپایان در غله ها سرگشاده کردند. ( تاریخ جهانگشای جوینی ).
ظهر نیمروز وسط روز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دورم ز روز وصلش و هرگز ندیده ام دوری میان روز فراق و میان خویش
💡 در میان روز وشب گر تیغ تو سدی کشد خیل شب زان پس نیارد سر بر آوردن زبیم
💡 چنان ببندد چشمت که ذره را بینی میان روز و نبینی تو شمس کبری را
💡 نه روز بخت میخواهد نه شب آرام میجوید میان روز و شب پنهان دلش همچون سحر باشد
💡 چون میان روز روشن خواهد از مردم چراغ؟ روز را گر شب نمی داند سیه کارطمع
💡 زهر چشمی شود صد چشمه خون محتشم جاری چو افتد در میان روز قیامت ماجرای من