لغت نامه دهخدا
می فشان. [ م َ / م ِ ف َ ]( نف مرکب ) فشاننده می. || خون فشان. که خون افشاند. خونریز. ( در صفت تیغ و خنجر ):
تیغ حصرم رنگ شاه از خون خصم
روز میدان می فشان باد از ظفر.خاقانی.
می فشان. [ م َ / م ِ ف َ ]( نف مرکب ) فشاننده می. || خون فشان. که خون افشاند. خونریز. ( در صفت تیغ و خنجر ):
تیغ حصرم رنگ شاه از خون خصم
روز میدان می فشان باد از ظفر.خاقانی.
فشاننده می خون فشان که خون افشاند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که دانه را بشکافد ندا کند به درخت که سر برآر به بالا و می فشان خرما
💡 از آن می فشان قطره ئی برکشیری که خاکسترش آفریند شراری
💡 عین حیات است عشق غرق در آن عین شو در سخن می فشان چون قلم از شین و قاف
💡 اگر خواهی که طاوس ملایک را بدام آری می فشان دانه ی دل برگذار دیو نفسانی