لغت نامه دهخدا
مویه کنان. [ مو ی َ / ی ِ ک ُ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) در حال مویه کردن. در حال موییدن. گریه کنان. ( از یادداشت مؤلف ):
نمودی به من پشت همچون زنان
برفتی غریوان و مویه کنان.فردوسی.و رجوع به مویه و مویه کردن و مویه گر شود.
مویه کنان. [ مو ی َ / ی ِ ک ُ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) در حال مویه کردن. در حال موییدن. گریه کنان. ( از یادداشت مؤلف ):
نمودی به من پشت همچون زنان
برفتی غریوان و مویه کنان.فردوسی.و رجوع به مویه و مویه کردن و مویه گر شود.
در حال مویه کردن ٠ در حال موییدن ٠ گریه کنان ٠
💡 در همه اعضاش، یکی مو ندید موی کنان، مویه کنان لب گزید
💡 خامه در مرگ تو شد مویه کنان لیقه در سوگ تو شد موی کنان
💡 یکی مویه کنان با جفتِ خود گفت که دیگر در کجا خواهیم شد جفت
💡 تن شده مویی و مو گشته سفید و دلم مویه کنان از غم موی میانان هنوز
💡 شد روان مویه کنان سوی خیام برگ و زین برگشته بگسسته لجام