لغت نامه دهخدا
مهش. [ م َ ] ( ع مص ) سوختن و سوزانیدن. || خراشیدن. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
مهش. [ م َ ] ( ع مص ) سوختن و سوزانیدن. || خراشیدن. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
سوختن و سوزانیدن یا خراشیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خرد در شست او سرمست مانده مهش چون ماهی در شست مانده
💡 زهی جلال که کونین نیم لمعه اوست چو بر سپهر معالی زند مهش خرگاه
💡 سجل به پاکی حسن تو صبح صادق داد که آفتاب و مهش ثبت بر گواهی کرد
💡 چو مه را تهمتن سر بام دید مسلسل به گرد مهش شام دید
💡 بخواند آن اسم را بر آسمان شد مهش دربان و مهرش پاسبان شد
💡 دلش رفته از دست و پایش به گل مهش رفته از چشم و صبرش ز دل