لغت نامه دهخدا
مه زاده. [ م ِه ْ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مهزاد. شاهزاده. مهترزاده:
نیاید همی بانگ مهزادگان
مگر کشته شد شاه آزادگان.دقیقی.شدش پیش با خیل مه زادگان
تن خویش کرد از فرستادگان.اسدی.و رجوع به ماده قبل شود.
مه زاده. [ م ِه ْ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مهزاد. شاهزاده. مهترزاده:
نیاید همی بانگ مهزادگان
مگر کشته شد شاه آزادگان.دقیقی.شدش پیش با خیل مه زادگان
تن خویش کرد از فرستادگان.اسدی.و رجوع به ماده قبل شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو زینسان شنیدند آزاده گان همان با گهرها و مه زاده گان