منفخ

لغت نامه دهخدا

منفخ. [ م ِ ف َ ]( ع اِ ) دمه آهنگران. ج، منافخ. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). دمه آهنگران و آن پوست حیوان باشد که از آن باد به آتش می رسانند. ( غیاث ) ( آنندراج ). منفاخ.
منفخ. [ م ُ ن َف ْ ف ِ ] ( ع ص ) آنچه که باد در شکم بسیار پیدا کند. ( غیاث ) ( آنندراج ). باددار. نفاخ. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). چیزی که در جوهر آن رطوبت غریبه غلیظه باشد و چون حرارت غریزی در آن رطوبت عمل کند به باد تبدیل شود و به علت کثرت و غلظت تحلیل نشود و باقی اجزای آن غذا و دوا گردد مانند لوبیا و زنجبیل. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ). رجوع به همین مأخذ و کتاب دوم قانون ص 150 شود.
منفخ. [ ] ( ع اِ ) نوعی مار. ( دزی ج 1 ص 7 ).

فرهنگ فارسی

نوعی مار

جمله سازی با منفخ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آن باد به حلق افکند این باد به دستار آن مشک منفخ شود این خیک مورم

روز جاری یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
الشهور یعنی چه؟
الشهور یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز