لغت نامه دهخدا
منبری. [ مِم ْ ب َ ] ( حامص ) منبر بودن:
ای آنکه همتت چو کند خطبه علو
گردون هفت پایه کندمیل منبری.
ابوالفرج رونی ( دیوان چ چایکین ص 114 ).
|| ( ص نسبی ) منسوب به منبر. واعظ.
منبری. [ مِم ْ ب َ ] ( حامص ) منبر بودن:
ای آنکه همتت چو کند خطبه علو
گردون هفت پایه کندمیل منبری.
ابوالفرج رونی ( دیوان چ چایکین ص 114 ).
|| ( ص نسبی ) منسوب به منبر. واعظ.
منبر بودن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نه پایه، منبری است؛ که جا از ادب گرفت بر پایه ی چهارم آن منبر آفتاب!
💡 حموله وزیر حکومت محلی آل ابی دلف از حکمرانان عرب خلفای عباسی که بین سالهای ۲۱۰ تا ۲۵۸ هجری در کرج ابی دلف ناحیهای بین اراک و بروجرد امروزی ساکن شده بودند، به بازسازی بروجرد پرداخت و در آن منبری برپا کرد.
💡 سرو همچون منبری گردد ز مینا ساخته شاخگل مانندهٔ بیجاده گون چنبر شود
💡 علم جز ذات تو کس بر منبری لایق نیافت شرع جز شخص تو کس بر مسندی جایز ندید
💡 شاه شاهان سنجر آن کز بیم دست و خنجرش خطبه هر منبری بر نام سنجر کرده اند
💡 او بعد از این مجلس تا چهار سال در هیچ منبری به سخنرانی و خطابه نپرداخت.