لغت نامه دهخدا
مقناع. [ م ِ ] ( ع اِ ) سرانداز. روسری زنانه. ( ازفهرست ولف ). مقنع. مقنعه:
هم از شعر پیراهنی لاجورد
یکی سرخ شلوار و مقناع زرد.فردوسی.وز آن خلعتی کامد او را ز شاه
ز مقناع و آن دوکدان سیاه.فردوسی.
مقناع. [ م ِ ] ( ع اِ ) سرانداز. روسری زنانه. ( ازفهرست ولف ). مقنع. مقنعه:
هم از شعر پیراهنی لاجورد
یکی سرخ شلوار و مقناع زرد.فردوسی.وز آن خلعتی کامد او را ز شاه
ز مقناع و آن دوکدان سیاه.فردوسی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هم از شعر پیراهن لاژورد یکی سرخ مقناع و شلوار زرد