لغت نامه دهخدا
معنبرنسیم. [ م ُ عَم ْ ب َ ن َ ] ( ص مرکب ) معنبربو. عنبرین بوی. خوشبوی:
شد ز سر زلف او صبح معنبرنسیم
کرد مه روی او طره شب تارتار.خاقانی.
معنبرنسیم. [ م ُ عَم ْ ب َ ن َ ] ( ص مرکب ) معنبربو. عنبرین بوی. خوشبوی:
شد ز سر زلف او صبح معنبرنسیم
کرد مه روی او طره شب تارتار.خاقانی.
معنبر بو عنبرین بوی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صفای روح منور صباح نوروزش شمیم موی معنبر نسیم نیسانش
💡 از سرو بر چون فشاند گرد معنبر نسیم فیض به پست و بلند از اثر آن رسید