معاین

لغت نامه دهخدا

معاین. [ م ُ ی َ ] ( ع ص ) به چشم دیده شده. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ). و رجوع به معاینة شود.

فرهنگ فارسی

( اسم ) بچشم بیننده معاینه کننده.

جمله سازی با معاین

💡 مسلم بر وجودش هر چه نیکی معاین بر ضمیرش هر چه مکنون

💡 هرکه امروز معاین رخ دلدار ندید طفل راه است که او منتظر فردا شد

💡 صوامع کان بذکر آمد معاین بود در معنی احوال و مواطن

💡 به علمش بود رمز عالم معاین به رایش بود راز گیتی هویدا

💡 روح قدسی کشت عیسی را معاین تاکه او رخت خود زین خاکدان بر گنبد گردان کشید