لغت نامه دهخدا
معاش کردن. [ م َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) زندگی کردن:
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد.حافظ.روزی ما را به ما نوشته قضا
به پاکی نظر خویش می کنیم معاش.میرزا جلال اسیر ( از آنندراج ).
معاش کردن. [ م َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) زندگی کردن:
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد.حافظ.روزی ما را به ما نوشته قضا
به پاکی نظر خویش می کنیم معاش.میرزا جلال اسیر ( از آنندراج ).
( مصدر ) ۱ - زندگی کردن: بر سبیل تسلط و استعلا معاش میتوانندکرد. ۲ - زندگی را گذرانیدن.
زندگی کردن
💡 در یک جهان مکرر نتوان معاش کردن خود را جهان دیگر از یک دو جام گردان