لغت نامه دهخدا
مشکین زلف. [ م ُ / م ِ زُ ] ( ص مرکب )که زلفش چون مشک باشد به رنگ و به بوی:
نگار لاله رخانی و ماه مشکین زلف
بلای لعبت چینی و حور سیم بری.سوزنی.و رجوع به مشک و مشکین و ترکیبهای آن دو شود.
مشکین زلف. [ م ُ / م ِ زُ ] ( ص مرکب )که زلفش چون مشک باشد به رنگ و به بوی:
نگار لاله رخانی و ماه مشکین زلف
بلای لعبت چینی و حور سیم بری.سوزنی.و رجوع به مشک و مشکین و ترکیبهای آن دو شود.
که زلفش چون مشک باشد به رنگ و به بوی
💡 همیشه باد دو دست تو تا جهان باشد یکی به مشکین زلف و یکی به لعلی شیر
💡 آمد آن رخ فتنه دور قمر ای دل بکوش تا چو مشکین زلف او زان فتنه باشی بر طرف
💡 صورت زیبا و مشکین زلف پرآشوب تو آفت بزاز گشته رشک عطار آمده
💡 آفتابش خواندمی بیگفتگو گر آفتاب از زنخدان گوی مشکین زلف چوگان داشتی
💡 نگار لاله رخانی و ماه مشکین زلف بلای لعبت چینی و حور سیمبری
💡 گر نه ابراهیم آزر گشت مشکین زلف تو زیر آذر پس چرا رسته است شمشاد طری