لغت نامه دهخدا
مشک پخته. [ م ُ / م ِ ک ِ پ ُ ت َ / ت ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) آن بود که نضج او بمرتبه کمال رسیده باشد و اثری از دمویت در اونمانده چنانکه در عود خام. ( بهار عجم ) ( آنندراج ).
مشک پخته. [ م ُ / م ِ ک ِ پ ُ ت َ / ت ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) آن بود که نضج او بمرتبه کمال رسیده باشد و اثری از دمویت در اونمانده چنانکه در عود خام. ( بهار عجم ) ( آنندراج ).
آن بود که نضج او بمرتبه کمال رسیده باشد و اثری از دمویت در او نمانده چنانکه در عود خام.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بلیناس را نیز گنجی تمام هم از مشک پخته هم از عود خام