مسنگ
لغت نامه دهخدا
مسنگ. [ م َ س َ ] ( اِ ) قماربازی ناشایسته. ( ناظم الاطباء ). بازی قمار. ( شعوری ). || لاف. ( ناظم الاطباء ). لاف. گزاف. ( از شعوری ). || تلاق وبظر. ( ناظم الاطباء ). لحم زائد فرج زنان. ( شعوری ).
فرهنگ فارسی
بازی ناشایسته
جمله سازی با مسنگ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 تا زر شعر من از سکه تو نام گرفت هر در مسنگ مرا قیمت دیناری هست
💡 در دوران باستان، از مسنگهای بسیار بزرگ برای آسیاب کردن غلات و تبدیل آنها به آرد جهت تهیه نان استفاده میشده است.
💡 آهنگ برخورد سنگها با مسنگ در آن روستای دورافتاده، سکوت شب را شکسته بود و صدای بسیار آرام و مداومی ایجاد میکرد.
💡 استادکار با دقت بسیار زیاد، قطعه سنگ را روی مسنگ قرار داد تا با چرخش منظم آن، شکل مورد نظر خود را ایجاد کند.