نداری

لغت نامه دهخدا

نداری. [ ن َ ] ( حامص مرکب ) ناداری. بی نوائی. ندار بودن. فقر. تهیدستی. ندارائی.
- امثال:
نداری عیب نیست.
|| ندار بودن. در قمار با هم ندار بودن. رجوع به ندار شود.

فرهنگ فارسی

فقربی چیزی تهی دستی: سیدمیران مرد بی نزاکت وبددلی میدانستش که باهمه نداری دماغش بالابود.

جمله سازی با نداری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز دست عهد تو از دست رفتم به جان تو که دست از من نداری

💡 دل نداری، ز جان چه کار آید؟ جان بیدل چه در شمار آید؟

💡 چون نداری جان معنی معنی جانرا چه دانی چون ندیدی کان گوهر گوهر کانرا چه دانی

💡 یارم ز در درآمد، با حسن و زیب و با فر گفتم وفا نداری، خندید و گفت:«سن سن »

💡 گر اندازد از کوه ما را به خاک بیفتیم و در دل نداریم باک

بیشه یعنی چه؟
بیشه یعنی چه؟
ساخره یعنی چه؟
ساخره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز