مداخلت

مترادف‌ها

دخالت

متضادها

بی‌تفاوتی، عدم مداخله

لغت نامه دهخدا

مداخلت. [ م ُ خ َ /خ ِ ل َ ] ( از ع اِمص ) مداخلة. مداخله. دخالت. دست اندازی و مباشرت. ( از ناظم الاطباء ). دخالت در کاری یا درروابط بین دو کس یا دو گروه: هرگاه که دودوست به مداخلت شریری مبتلا گردند هرآینه میان ایشان جدایی افتد. ( کلیله و دمنه ). چنانکه در طبایع مرکب است هر کسی به رای خویش در مهمات مداخلت کردی. ( کلیله و دمنه ). طاعنان را مداخلت نماند. ( مجالس سعدی ).
مداخلة. [ م ُ خ َ ل َ ] ( ع مص ) در کار یکدیگر شدن. ( تاج المصادر بیهقی ). رجوع به مداخله شود. || با کسی در کاری یا در جائی شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( از زوزنی ). || درآمدن در چیزی و دخالت کردن و دخیل شدن و مباشرت نمودن چیزی را. ( از ناظم الاطباء ). رجوع به مداخله شود. || داخله؛ دخل فیه، یقال: داخله العجب و داخله فی اموره؛ عارضه. ( اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

دخالت

جمله سازی با مداخلت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ۳۹. سایر زیردستان خدم را باید که نام و نسبت بداند و به حق‌المعرفة بشناسد تا دشمن و جاسوس و فدایی را مجال مداخلت نماند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران